سلام
این دو تا شعری رو که نوشتم از سروده های خودمه
.
امیدوارم ازش خوشتون بیاد
.
در ضمن منتظر شعرای شما هم هستم .اگه خودتون شعر میگین یا از یه شعر قشنگ خوشتون میاد واسم بفرستیدخوشحال میشم
.
همسفر
چشم هایم به دروپلک ترم لرزان است
آسمان هم زغم وغصه ی من گریان است
میزند نعره و فریاد ز جور دنیا
ماه هم در پس ابران سیه پنهان است
دل من منتظر آمدن همسفر است
وقت وقت گذر از دشت غم و هجران است
کوله بارم پر از سادگی پاییزی است
دست من خالی و پای سفرم لنگان است
مانده ام آشفته حال از مردمان این دیار
دلم از اینهمه آزادی غم حیران است
آن چه حسی است که یک مرغ مهاجر دارد؟
حس من نیز در آوار غریبی آن است
چه کنم نیست جز این شهر سرایم اما
خوب میدانم که قضا دست قضا گردان است
بایدم رفت از این شامگه
خاموشی
وقت رفتن طرف قبله گه مردان است
حالا شعر بعدی رو بخونین.خوشحال میشم نظرتون رو بگین
.
پاییز
مقدمه : همیشه یه چیز فکر منو بیش از حد به خودش مشغول می کرده اونم این بود که چرا همه
پاییز رو فصل خشک و زرد و در کل یه فصل افسرده میدونن؟
در صورتی که اگه پاییز نبود بهار و تابستونی هم نبود.در واقع برگی خشک نمی شد که به جاش
برگای تر و تازه سبز بشه.واسه همین بهار هم بی معنی می شد.به همین خاطر از این نظر پاییز رو میشه شروع همه ی فصلا دونست.تا حالا بهش فکر کرده بودی؟؟
آسمان شهر ما امروز صاف و آبیست
چه هواییست
.
عقربه های ساعتم انگار روی ظهر مانده است
ظهر خوب و گرم یکی از هفته های سرد پاییز
.
همان پاییز زرد و خشک
همان پاییز برگشته ز تاراج ِ فصول
تاراجی که تنها قربانیان آن درختان لخت و بی برگِ خیابانند
.
صدای خش خش ِ برگ ها به زیر پای عابرها چه حرف های زیادی میزند بر ما
ولیکن هیچکس را حال ِ همنشینی نیست
.
ولی من گوش دادم به این صدای عجیب
:
"
که میگوید که پاییز فصل نومیدیست؟
که فصل ِ شادی و امّید و زیباییست
.
اگر برگ درختان خشک می گردد نباید نومید گردید
چرا که نوید برگ های تازه میدهد
.
چرا مردم نمی خوا هند بفهمند که
شروع فصل هاست پاییز