سلام .
سلام به شما عزیزانی که همیشه با قدم های روشنتان خانه ی تاریک مرا نور باران می کنید.
شعری که این بار انتخاب کردم شعر زیباییست از شهریار شاعر شیرین قلمی که هر کدوم از ما حداقل
یکی دو تا از شعراشو خوندیم.امیدوارم که خوشتون بیاد.
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که بر گردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین٬ کاروان گم کرده را مانم
که شب درخواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل٬شبیخون خزانی را
سخن با من نمی گویی الا ای همزبان دل
خدا رابا که گویم ٬شکوه ی بی هم زبانی را
نسیم زلف جانان کو؟که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم ٬ هوای جانفشانی را
به چشم آسمانی ٬ گردشی داری بلای جان
خدا را بر مگردان ٬ این بلای آسمانی را
نمیری "شهریار"ازشعر شیرین روان گفتن
که از آب بقا جویند عمر جاودانی را
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط خاموش
|
سلام بچه ها .از اینکه دیر به دیرآپ می کنم معذرت می خوام.از همه ی شما هم که با تیر نظراتتون شعرای منو نشونه می رید ممنونم(قابل توجه طلا بانوی عزیز).این شعری رو که امروز نوشتم از سروده های خودمه(که لبریز از اشکاله).امیدوارم ازش خوشتون بیاد.
امشب که از وجود من آتش زبانه می کشد
بر سایه ی خیال شب نقش فسانه می کشد
از لحظه ی تردید من دیریست بگذشته ولی
گویی دلم را عشق تو در این میانه می کشد
بسیار سعی کرده ام فارغ شوم از عشق تو
افسار قلبم را ولی دست زمانه می کشد
رویم به سوی غم ولی پایم هراسان می رود
این پای سرگردان مرا سوی میخانه می کشد
جام می و دستان من٬ چون گوهری اندر صدف
آری غمت امشب مرا رو به پیمانه می کشد
ماه رخت درساغرم ٬ چون مه اندر چاه خون
بنگرکه چهرت را شراب چون عاشقانه می کشد
آید صدای تو که : هی دیوانه دل رسوا شوی
این دل ز بهر پاسخت نعر مستانه می کشد :
«با مستی پروانه واراز شعله ی شمعی چه باک؟
دوزخ در این پروانه گاه خط ونشانه می کشد
خاموش را بنگر چنین افسرده در بند جنون
دست غمت امشب بر او صد تازیانه می کشد»
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط خاموش
|
سلام از بازم از اینکه بهم سر میزنید ممنونم.شعری که امروز انتخاب کردم شعریه از سهراب سپهری.همه ی ما سهراب رو با شعرایی در سبک سفید
می شناسیم .اما جالبه بدونید که سهراب شعرهایی با قافیه هم گفته که شعر "در قیر شب" یکی از همون شعراس که امیدوارم خوشتون بیاد.
دیرگاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا می خواند،
لیک پاهایم درقیر شب است.
رخنه ای نیست در این تاریکی :
درودیوار بهم پیوسته
سایه ای لغزد اگرروی زمین
نقش وهمی است زبندی رسته.
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا
هرنشاطی مرده است.
دست جادویی شب
در به روی من وغم می بندد.
می کنم هرچه تلاش
او به من می خندد.
نقش هایی که کشیدم در روز،
شب زراه آمدو با دود اندود.
طرح هایی که کشیدم در شب،
روز پیدا شد وبا پنبه زدود.
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است.
جنبشی نیست در این خاموشی :
دست ها،پا ها در قیر شب است.
+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط خاموش
|