تبليغاتX
شاعرانه

شاعرانه

انواع وزن شعر

سلام.بازم از همه ی شما ممنونم که همیشه به من لطف دارید٬چیزی نمی تونم بگم جز اینکه به همتون عشق می ورزم.

امروز یه مطلبی رو از کتاب آشنایی باعروض وقافیه نوشته ی دکتر سیروس شمیسا واستون انتخاب کردم که فکرمی کنم خوشتون بیاد .

انواع وزن در شعر

۱)وزن عددی(Numerial)

وزن مبتنی است بر تساوی تعداد هجاهای هر مصراع(یعنی عامل خاصی در این گونه وزن دخیل نیست).وزن اشعار فرانسوی

ایتالیایی واسپانیایی از این گونه است.

۲)وزن تکیه ئی(Accentual)

وزن مبتنی است بر تکیه ای که بر هجا ها واقع می شود.اشعار انگلیسی و آلملنی چنین است.

۳)وزن کمی(Quantitative)

وزن مبتنی بر امتداد زمانی ٬ یعنی کمیت(کوتاهی و بلندی) هجاهاست.وزن شعر فارسی و عربی و سنسکریت و یونانی باستان ولاتین از این دست است.

۴)وزن نواختی(Tonic)

وزن بر حسب زیری و بمی اصوات (هجاها) مشخص می شود.وزن شعر چینی و ویتنامی از این قبیل است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط خاموش  | 

بی خبر

ئئئئئئئئئئئئعاشوراییهلبلللللللئئ

بازم عاشورا با یه عالمه غربت و اندوه اومد تا یه دنیا خاطره

رو با خودش بیاره .نمیشه کسی از این روزا خاطره نداشته

باشه .چه اون موقع هایی که محرم وسط تابستون بودیا اون

موقعی که می افتاد تو سرمای زمستون.همش خاطره اس.

میگن آدما با خاطراتشون زندگی میکنن ٬ نظر تو چیه؟

 ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئ

سلام به روی گلتون.از اینکه یه بار دیگه قسمت شد براتون

بنویسم خوشحالم.هیچی نمی تونم بگم جز اینکه همتون رو

دوست دارم و آرزوی موفقیتتون رو از خدا می خوام.

شعر امروز که من انتخاب کردم از  سروده های دوست عزیزم

ف.شیدا هستش که خیلی هم زیبا سروده.اگه دوست دارید

بیشتر باهاش آشنا بشید می تونید به وبلاگ در آغوش شعر یه

سر بزنید.

افسردگی های مــرا یــارا  بیـــاد مــــن  مـــیار
پای پــیاده مـــیروم  امــا تو  بـر اســبی ســوار
 
آســـوده راحــت میروی اما  شــکایت  مــیکنی
پس من چه گویم جان من از قلب دائم  بیـقرار؟!
 
یارا دل افـــسرده ام  دارد شـــکایت  بیـــشمار
هرگز نشـددر  اوج غـم گردد کسی با سینـه یار
 
صــحرا به صــحرا  دربــدر  تنـــها بدون هـمسفر
مــنهم که تنـــها مـیروم  بی یاور و بی غمگسار
 
در  کام  من ای بیـــخبر گر  زندگی طعمی  نهاد
جز مزه زهــری نبــود   زهــری ز تلخــی  ناگوار
 
 
خــشم جـهان را دیده ام با ظـلم و جور و  قهر او 
اکـــنون ز عمـق سینــه ام  دارم ز دنــیا انزجار!
 
جز آتـــش خـــشمی نبود  یا یک جــهنم بر دلم
آنرا که تو در قــلب خود  نامش نهادی "روزگار"!
 
دیوانـه ای خواهم شـدن  گر یاد ایــن دنیا کنــم
ای بی خبـر از حال ما ،  ما را به حــال خود گذار
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط خاموش  | 

عاشق کش عیار

ئئئئئئئئئئئئعاشوراییهلبلللللللئ

                                   

                                     سلام بر حسین

                       و بر علی ابن الحسین

                        وبر فرزندان حسین

                         و بر یا ران حسین

هر سال وقتی که محرم میا دو به یه چنین روزهایی می رسیم  یه حال و هوای دیگه ای دارم.یه حس غریب٬ شاید این حس غریب به خاطر غربت و تنهایی مردی باشه که برای ما مسلمونا خیلی عزیزه .آره خوب می دونی کیو میگم٬ کسی که توی اون صحرای گرم ٬جلوی اون همه نامرد ٬مردونه ایستاد و اینقدر سختی کشید که سنگ واسه اش خون گریه کرد. حالا نوبت  ماست که با زنده نگه داشتن یادش توی سینه هامون بهش بگیم که: اگه همیشه دوستش داریم و سعی می کنیم که رهرو راهش باشیم٬البته نه فقط تو ماه محرم بلکه همیشه و همه جا.

ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئ

سلام.اول از همه باید فرا رسیدن ماه محرم رو  به همه ی شما عزیزان

تسلیت بگم.امیدوارم که نهایت استفاده رو از این ماه مبارک داشته باشید و

این یادمون باشه که شاید سال دیگه تو این دنیا نباشیم که بخوایم استفاده کنیم.

خوب بریم سر کار خودمون...

دیروز که به صفحه ی وبلاگم نگاه می کردم دیدم که جای خالی اشعار زیبا  و پرمعنی حافظ زیاد به چشم میاد.حیفه که توی یه وبلاگ فارسی که محتوای ادبی داره اسمی از حافظ نباشه.واسه همین تصمیم گرفتم که یکی از شعرای قشنگش رو انتخاب کنم و بنویسم. اما وقتی دیوان حافظ رو برداشتم دیدم که نمی تونم یه شعر رو که از همه قشنگترباشه انتخاب کنم واسه همین هم این کار رو سپردم به خود لسان الغیب یه صفحه رو بازکردم

که این شعر اومد:

 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست  

منزل آن مه عاشق کش عیّار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجا ست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هوشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو  هزاران کاراست

ما کجاییم و ملامت گر بی کار کجاست 

باز پرسید ز گیسوی شکن  در شکنش

کاین دل غمزده سر گشته گرفتارکجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله ی مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی  دلدار کجاست

باده و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهنّا نشود  یار  کجا ست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما٬گل بی خار کجاست

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط خاموش  | 

قصه ی مرد و عشق

سلام به شماهایی که با قدم هایتان بهار را به وبلاگ پاییزی من می آورید. از اینکه دیر به دیر آپ می کنم معذرت می خوام و امیدوارم که این مسئله باعث ناراحتی و شاید هم دلسردی شما از بنده نشه.

شعری که این بار انتخاب کردم از اشعار ناچیز این بنده ی حقیره ٬ منتظر نظرای قشنگتون هستم.

لای لای ای دل من :

باز هم شب شده است٬

دوست دارم که بگویم قصه ای با تو

تا که خوابت ببرد.

قصه ای از یک مرد که به دامی افتاد٬

دامی از جنس نگاه

و نگاهی که به اندازه ی پرهای صداقت٬ داشت وسعت.

عشق پیدا بود از پشت نگاه شکننده ی آینه ها٬

مرد تنها بود٬

آسمان تنها بود ٬

و خروش فریاد که به دلدادگی مرد می برد نماز.

مرد برخواست ز جای :

سینه اش لبریز از حرمت عشق٬

شاخه ای گل برداشت٬

تا بریزد بیرون هر چه در آن دل داشت.

پای در جاده ی سبز محبت بگذاشت.

کوله بارش تنها همان یک شاخه گل.

ناگاه ٬ در میان راه٬

ابرهای تیره

حمله کردند به تنهایی شب های قشنگ آن مرد

شاخه گل پرپر شد

و مرد شکست.

خیمه زد در خرابه های هیچ ِ بودن.

با چشمانی خسته و خیس به راه آمده نگاه کرد.

چرا بیخود به راهی رفت که اش هیچ پایانی نبود.

چشم ها را بست وبه تنهایی خود اندیشید :

آری ٬ مرد دوباره تنها بود

و خروش فریاد که به دلدادگی مرد می برد نماز.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط خاموش  |