سلام.
این بار سعی کردم زود تر آپ کنم تا شاید خدا نکرده کسی رو منتظر نذارم.
شعر امروز هم شعریه از خودم که یه جورایی با حال و هوای این روزا مناسبت داره :

باید یکی کنیم راه را
باید رها کنیم جاه را
باید فدا کنیم در ره او٬ جاودان ترین نگاه پگاه را.
باید فدا شویم
شاید رها شویم
باید سفید کنیم رنگ های سیاه را.
در سرزمین عشق٬ از عشق نگذریم٬
عاشق کنیم همه سنگ های بی پناه را.
پا به پای هم بسازیم وطن به عشق٬
باید که پاس داریم خون آن همه بی گناه را...
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط خاموش
|
سلام.خیلی وقته که آپ نکردم.چیکار کنم تقصیر خودم نبود....بگذریم.....
در باره کامنت قبلیم باید بگم که شعرش از خودم بود.ودر جواب علی آقا هم باید بگم که:
شکی نیست که همه ی اشعار و نوشته های من تاثیر گرفته از سهرابه و من با سهراب
سپهری به اوج شعر نو رسیدم.ولی باید بگم که من وقتی چیزی از ذهنم به زبان واز زبانم
به قلمم جاری می شه دیگر به هیچ چیز فکر نمی کنم . واین شباهت در نوشته هایم به
پیش زمینه ی ذهنی من ربط داره
به هر حال ما که هیچ ادعایی نداریم .این شعر جدید رو هم واسه همین گفته ام:
هر چه گویی در سوادش رنج بردم پیش از این
از زبانم بر نمی آید توانی بیش از این
هر چه من گفتم در این دفتر همه حرف دل است
تو نمی خواهد زنی بر قلب و جانم نیش از این
من اگر بیهوده گفتم تو ببخشا ای عزیز
نکند یک دم منی روح و روانت ریش از این
از بلندای زمان فریاد بروردم که من
بنده ی عشقم شدم درویش از این
باده و جام و می و ساغر همه افسانه است
عشق باشد اول و آخر ٬ بود مستیش از این
گرچه اشکال وغلط بسیار دارد شعر من
تو به من خرده مگیر چون نیست بارم بیش از این
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط خاموش
|