تبليغاتX
شاعرانه

شاعرانه

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

سلام دوستای عزیز.

گاهی وقتا آدم یه حس عجیبی داره.یه جورایی

دلش واسه گذشته اش تنگ میشه.گذشته ای که شاید

خیلی شیرین بوده...با خاطراتی زیبا.

اما باید بگم این گذشتمون نیست که دلمون واسش تنگ

می شه ٬دلمون واسهخودمون تنگ می شه... 

واسه خودِ قدیمیمون.شاید خنده دار باشه اما

واقعیت داره. 

امروز یه شعر زیبا رو از محمد علی بهمنی

شاعر خوب معاصر انتخاب کردم .اگه یه خورده دقت کنین

می بینین که این شعر در اوج زیبایی بسیار روان به عرصه ی

کاغذ پا گذاشته...من که خیلی حال کردم.

اگر چه  نزد  شما  تشنه ی  سخن  بودم

کسی  که حرف دلش را نگفت  من بودم

 

دلم  برای  خودم  تنگ  می شود  آری :

همیشه بی خبر از  حال  خویشتن  بودم

 

نشد  جواب   بگیرم   سلام   هایم    را

هر آنچه  شیفته تر  از  پی  شدن   بودم

 

هر گونه شرح دهم عمق خستگی ها  را

اشاره ای  کنم ،  انگار  کوه  کن  بودم

 

من  آن  زلال پرستم  در آب  گند زمان

که  فکر  صافی  آبی چنین  لجن  بودم

 

غریب  بودم  و  گشتم  غریب  تر   اما

دلم خوش است که در غربت وطن بودم

 

شعر از محمد علی بهمنی

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط خاموش  | 

پاییز

سلامی به رنگ عشق.

همیشه یه سوال خیلی فکرم رو مشغول می کرد:

چرا پاییز زرده؟؟؟؟ نه بذار راحت تر بگم

چرا همه پاییز رو فصل غم و نا امیدی می دوونن؟؟؟

(...البته همه ی همه که نه...)

من که چیزی جز قشنگی و زیبایی توش نمی بینم.

به هر حال هنوزم که هنوزه من جواب این سوالم رو نگرفتم.

این شعر نظر منه درباره ی پاییز.البته من پارسال هم این شعر

رو تو وبلاگ گذاشته بودم.اما دوباره مناسب دیدم که بنویسمش. 

آسمان شهر ما امروز صاف و آبیست

چه هواییست‌‌‌!!

عقربه های ساعتم انگار روی ظهر مانده است

 ظهر خوب و گرم یکی از هفته های سرد پاییز.

همان پاییز زرد و خشک

همان پاییز برگشته ز تاراج ِ فصول

تاراجی که تنها قربانیان آن درختان لخت و بی برگِ خیابانند.

صدای خش خش ِ برگ ها به زیر پای عابرها چه حرف های زیادی میزند بر ما

ولیکن هیچکس را حال ِ همنشینی نیست .

ولی من گوش دادم به این صدای عجیب :

"که میگوید که پاییز فصل نومیدیست؟عکس از هادی

که فصل ِ شادی و امّید و زیباییست.

اگر برگ درختان خشک می گردد نباید نومید گردید

چرا که نوید برگ های تازه میدهد.

چرا مردم نمی خوا هند بفهمند که

شروع فصل هاست پاییز."

با عشق از طرف خاموش به همه ی

دوستاران شاعرانه .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط خاموش  | 

کنج دنج

سلام.

یه وقتایی آدم اینقدر بی حوصله اس ،اینقدر خسته اس

که فکر می کنه همه ی دنیا باهاش سر جنگ داره.

این جور موقع هاس که یه کنج دنج با یه دوستی که

بتونی همه باهاش درد دل کنی و بدونی که به حرفات

گوش می کنه، از هر چی که فکرش رو بکنی بیشتر

آرومت می کنه.

 

لباس غم بدر و چهره را تو خندان کن

بخور باده وجهان را سخت حیران کن

نگیر سخت زندگیت را در اوج سختی ها

بیار شراب و تمامش نثار یاران کن

مگرندیده ای قناری بلبل چگونه میخوانند

تو هم کنار گذار غم و مثل آنان کن

فارغ ز دشمنان و پریشان ز چشم یار

بر گیر تیشه و کوه را تو ویران کن

غافل مشو تو یک آن ز دوستان خوب

آن بذل و بخششت را نصیب یاران کن

از جمع دوستان خویش جدا مشو هرگز

بگو  و  بخند ، غصه را  پریشان کن

دوست همیشگی شما خاموش

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط خاموش  |