تبليغاتX
شاعرانه - کفش هایم کو؟!

شاعرانه

کفش هایم کو؟!

سلام.

امید وارم نماز و روزه هاتون مورد قبول حق قرار گرفته باشه.

كفش هايم كو؟

چه كسي بود صدا زد سهراب ؟سهراب سپهری

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است

و منو چهر و پروانه و شايد همه مردم شهر

شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد

ونسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد

بوي هجرت مي آيد:

بالش من پرآواز پر چلچله هاست

صبح خواهد شد و به اين كاسه آب آسمان هجرت خواهد كرد

بايد امشب بروم

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم

حرفي از جنس زمان نشنيدم

هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نشد

كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد

هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد

وقتي مي بينم حوري دختر بالغ همسايه

پاي كمياب ترين نارون روي زمين فقه مي خواند

چيز هايي هم هست لحظه هايي پر اوج

(مثلا شاعره اي را ديدم

آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش

آسمان تخم گذاشت

و شبي از شبها

مردي از من پرسيد:

تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟)

بايد امشب بروم

بايد امشب بروم

بايد امشب چمداني را

كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بر دارم

وبه سمتي بروم كه درختان حماسي پيداست

رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي

خواند

يك نفر باز صدا زد سهراب :

كفش هايم كو؟؟؟

ودر پایان از همتون التماس دعا دارم

و حرفی نیست جز خدا حافظی.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط خاموش  |