پاییز
سلامی به رنگ عشق.
همیشه یه سوال خیلی فکرم رو مشغول می کرد:
چرا پاییز زرده؟؟؟؟ نه بذار راحت تر بگم
چرا همه پاییز رو فصل غم و نا امیدی می دوونن؟؟؟
(...البته همه ی همه که نه...)
من که چیزی جز قشنگی و زیبایی توش نمی بینم.
به هر حال هنوزم که هنوزه من جواب این سوالم رو نگرفتم.
این شعر نظر منه درباره ی پاییز.البته من پارسال هم این شعر
رو تو وبلاگ گذاشته بودم.اما دوباره مناسب دیدم که بنویسمش.
آسمان شهر ما امروز صاف و آبیست
چه هواییست!!
عقربه های ساعتم انگار روی ظهر مانده است
ظهر خوب و گرم یکی از هفته های سرد پاییز.
همان پاییز زرد و خشک
همان پاییز برگشته ز تاراج ِ فصول
تاراجی که تنها قربانیان آن درختان لخت و بی برگِ خیابانند.
صدای خش خش ِ برگ ها به زیر پای عابرها چه حرف های زیادی میزند بر ما
ولیکن هیچکس را حال ِ همنشینی نیست .
ولی من گوش دادم به این صدای عجیب :
"که میگوید که پاییز فصل نومیدیست؟
که فصل ِ شادی و امّید و زیباییست.
اگر برگ درختان خشک می گردد نباید نومید گردید
چرا که نوید برگ های تازه میدهد.
چرا مردم نمی خوا هند بفهمند که
شروع فصل هاست پاییز."
با عشق از طرف خاموش به همه ی
دوستاران شاعرانه .
